ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
102
قصص الانبياء ( فارسى )
بخواند . قوله تعالى : فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً « 1 » الاية . در قصّه چنين آمده است كه هر يكى را تختى بساخت از سيم تا بر آنجا بنشينند . چون بيامدند ، پيش هر يكى طبقى زرّين بنهاد ، و كاردى و ترنجى و ميوهاى ديگر پيش نهاد . كاردها برگرفتند تا ترنجها « 2 » ببرند ؛ و زليخا يوسف را آراسته بود ، آوازش داد كه بيرون آى . يوسف بيرون آمد . چون چشم زنان بر يوسف افتاد كارد بر ترنج بايست نهادن بر دست نهادند ، و دست مىبريدند و از خود خبر نداشتند ، و زليخا مىخنديد . چون يوسف به خانه درآمد ، ايشان بخويشتن نگريستند ، خون ديدند كه از دستهاشان مىدويد ، و ايشان را خبر نه . گفتند : حاش للّه . يعنى سبحان اللّه . قوله تعالى : فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ ] b 74 [ حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ « 3 » . پس زليخا گفت اين آنست كه شما براى وى مرا ملامت كرديد و مىكنيد ، واجب هست اين را دوست داشتن يا نه ؟ گفتند ملامت بر ماست كه اين چنين روى كه در خانهء توست در هيچ جاى نبود و ترا ملامت نيست ، اگر در حق او جهد كنى رواست . گفت آنچه ممكن بود بكردم ليكن او فرمان نمىكند « 4 » . گفتند بيارش تا پند دهيم ، و مراد ايشان آن بود تا يك بار ديگر او را ببينند . پس يوسف را بخواندند . چون يوسف بيامد زنان او را پيش نشاندند و همه روى به دو نهادند و گفتند چرا فرمان سيّدهء خويش نكنى . مكن ، با او بساز ، نبايد كه خشم كند و ترا بزندان كند . يوسف گفت من اين كار نكنم كه شما مىگوييد
--> ( 1 ) - يوسف 31 ( 2 ) - ميوهها را ( 3 ) - يوسف 31 ( 4 ) - نمىبرد